نگاهی به زندگی شهید ناصر ناصری که پیکرش بعد از 33سال بازگشت
شهید سید ناصر ناصری یکی از شهدای مفقودالاثر دیار دلدادگان بود که امروز بعد از 33 سال به آغوش خانواده اش بازگشت.
به گزارش حیات، شهید هنوز متولد نشده بود که برایش اسم انتخاب کرده بودند، مادرش می گوید:" قبل از ولادتش یک شب در خواب دیدم من مرده ام و در قبرگریه می کنم. بانویی آمد و گفت: چرا گریه می کنی؟ و مرا همراه خود برد. به فضای سر سبزی رسیدیم و گفت: اینجا جایی است که بخاطر آن شخصی که در شکم داری برای تو مهیا شده و اسم او را ناصر بگذار..." و این چنین ناصر را ناصر نام نهادند تا در آینده ناصر به ندای هل من ناصر ینصرنی حسین(ع) لبیک بگوید. در اولین روز از نیمه ی دوم تابستان 1347 (16 مرداد) در خانواده ای مذهبی و متدین بعنوان دومین فرزند خانواده ولادت یافت.
پدرش سید معصوم نام دارد و مادرش عاقله شهید از همان کودکی عشق و محبت اهل بیت (ع) در قلب کوچکش منزل نمود و بهترین الگوی او قرار گرفت و از شش سالگی به انجام فرایض دینی و نماز خواندن علاقه نشان داد. با بچه های دیگر فرق داشت و علی رغم سن کمش، فقر و وضعیت پایین خانواده را خوب درک می کرد. انگار با وظایف پسر بزرگ خانواده بودن آشنایی داشت با تمام بچگیش کار می کرد و در خرجی و تهیه مایحتاج زندگی کمک حال پدر بود.
مادرش از خاطرات کودکیش می گوید:" از همان دوران کودکی به حجاب من و خواهرانش بسیار حساس بود و از ما می خواست همواره بیرون از خانه چادر سر کنیم و برادرانش را به خوبی توصیه می کرد."
وقتی به 7 سالگی رسید وارد دبستان وصال هشتجین شد و همانند تمام بچه ها روز اول مدرسه برایش یکی از شادترین روزها بود. در محله بچه ای هم سن و سالش نداشت تا همدم اوقات فراغت و هم بازی کودکانه اش شود و بهترین دوستان و همبازیهایش خواهران و برادرانش بودند.
در زمان انقلاب گرچه ده ساله بود ولی همواره در تظاهرات و راهپیماییهای علیه رژیم شاه شرکت داشت و بعد از پیروزی انقلاب به عضویت انجمن اسلامی و پایگاه بسیج درآمده بود. دوران دبستان را تمام کرده بود که جنگ آغاز شد با این شروع شوم گویا غوغایی در دلش بذر پاشی کرد که آرام و قرارش را ربود. هر وقت امام در مورد جنگ و جبهه صحبت می کردند احساساتش بیش از پیش فوران می کرد، گویی کبوتر نفسش دمادم از او رخصت پر کشیدن را تمنا می کرد.
همهمه درونش آنچنان دلش را بهم ریخت که لبیک به ندای رهبر را بر ماندن و پرداختن به عشق تحصیل (گذراندن دوران راهنمایی) ترجیح داد. اینجاست که شاعر می گوید:
می توان پروانه شد سر به آسمان گذاشت می توان اسیر ماند خویش را مجاب کرد
آن طرف صفا و عشق این طرف فریب و رنگ فرصتی نمانده است باید انتخاب کرد
ناصر از محبوبیتهایش بخاطر محبوبی برتر چشم پوشید و خوبهایش را فدای خوب تری جانانه کرد، آری، کم کم خود را برای رفتن آماده می کرد.
مادرش می گوید:" برای پذیرش به بسیج رفت و پرونده ی اعزام به جبهه را تکمیل کرد. وقتی آمد دو قطعه عکس در دستش بود گفت: مادر عزیز 4 عدد آن را پذیرش داده ام، 2 قطعه ی آن باقی مانده، مادر جان این عکس شبیه عکس شهید است. من در راه اسلام و قرآن و دفاع از مملکت اسلامی شهید خواهم شد. مرا حلال کن و اگر اذیتت کردم یا ناراحتت کرده ام به بزرگیتان ببخشید."
ناصر از بسیج هشتجین به سپاه خلخال آمد تا عازم جبهه شود. خیلی زود کاروان حرکت کرد و ناصر تا 21/11/1362 خود را به لشگر 31 عاشورا رساند تا از عاشوریان عقب نماند. در جبهه به عنوان امدادگر گردان علی اصغر به خدمت مشغول شد و از همان ابتدا نیز به امدادگری دیگران عادت داشت با این خصلت خو گرفته بود و اینک شادمان بود که مددگر رهروان عشق گشته است. اخلاق و اعمال خاضعانه و خاشعانه اش همچنان ادامه یافت و زود به ثمر رسید.
به گفته مادرش یکبار به مرخصی آمد از حال و هوای معنوی جبهه و رشادتهای رزمندگان می گفت:" به مادرش گفت: من خواب دیده ام دیگر بر نمی گردم انگار روحش از پرواز آگاه گشته بود و همین بی تاب تر و پر شور و شوقترش می کرد.
او دوباره عازم شد ولی این بار وقتی می رفت می دانست که بر نخواهد گشت. دیده هایش تمام دوست داشتن هایش را با نگاه خداحافظی بر انداز می کردند.
این رادمرد دیار سبلان در عملیات پیروزمندانه ی خیبر در منطقه ی جزیره مجنون همان سان که دعوت رهبرش را لبیک گفته بود، و چهارم اسفند ماه سال 1362 دعوت حق را لبیک گفت و به آغوش آسمان شتافت.
پدرش می گوید: " همرزمانش همه از جبهه برگشتند ولی ایشان برنگشت و بعد از طریق بنیاد و تعاون لشگر 31 عاشورا اطلاع یافتیم مفقود گشته است. هر روز و هر شب من و مادرش چشم انتظار بودیم که ناصرمان می آید و شکر خدا امروز آمد.
سلام بر شهید بزرگوار
سلام بر تو که خود را باور کردی
سلام بر اندیشه هایت بر اندیشه های توانایت
بر دستان خلاق و سازنده ات، بر پای استوارت
که بوی خدا را برای ما ارمغان آوردی.انتهای پیام/